X
تبلیغات
..::دکلمه های زیبا::..


..::دکلمه های زیبا::..

دکلمه های بسیار زیبا و عاشقونه






درباره وبلاگ
دوستان توجه داشته باشید لینک دانلود که آخر متن قرار گرفته به صورت غیر مستقیم است و با کلیک بر روی آن به صفحه ای هدایت میشوید که در آنجا میتوانید بر روی دانلود کلیک کنید و آهنگ رو دریافت کنید موفق باشید




نويسنده :محمد‍‍



مطالب تازه
رسم بیداد
دروغ فاحش
عشق تلخ
رحیل
سلام


آرشيو وبلاگ
خرداد 1390


لينكستان
..::کلبه عشق::..




شنبه چهاردهم خرداد 1390 ساعت 13:32

 

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

کم که نه هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب !

از چه بيدارم نکردي آفتاب ؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نا مرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شکست

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اين است مرتد مي شوم

خوب اگر اين است من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است

کافرم ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم

عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد از اين با بي کسي خو مي کنم

آنچه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم ، بت پرستي کار ماست

چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام ؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمي گويم که خاموشم مکن

من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمي گويم مرا غمخوار باش

من نمي گويم ، دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ ، نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين ، شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

اه ، در شهر شما ياري نبود ؟!

قصه هايم را خريداري نبود؟!

واي رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما اباد بود

از در و ديوارتان خون مي چکد

خون من ، فرهاد ، مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شومتان

خسته از همدردي مسمومتان

اينهمه خنجر ، دل کس خون نشد ؟!

اين همه ليلي کسي مجنون نشد ؟!

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دور ، پايم لنگ بود

قيمتش بسيار دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه

هيچ کس اندوه ما را ديد ؟ نه

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدني است

حال من از اين و آن پرسيدني است

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفال مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل امد که حالم را گرفت

" ما ز ياران چشم ياري داشتيم  خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم "


..::دانلود::..


::. .::


پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ساعت 22:45

بس شنیدم داستان بی کسی


بس شنیدم قصه ی دلواپسی


قصه ی عشق از زبان هر کسی


گفته اند از می حکایت ها بسی


حال بشنو از من این افسانه را


داستان این دل دیوانه را


چشم هایش بویی از نیرنگ داشت


دل دریغا سینه ای از سنگ داشت


با دلم انگار قصد جنگ داشت


گویی از با من نشستن ننگ داشت


عاشقم من قصد هیچ انکار نیست


لیک با عاشق نشستن عار نیست


کار او آتش زدن من سوختن


در دل شب چشم بر در دوختن


من خریدن ناز او نفروختن


باز آتش در دلم افروختن


سوختن در عشق را از بر شدیم


آتشی بودیم و خاکستر شدیم


از غم این عشق مردن باک نیست


خون دل هر لحظه خوردن باک نیست


آه می ترسم شبی رسوا شوم


بدتر از رسواییم تنها شوم


وای از این صد و آه از آن کمند


پیش رویم خنده پشتم پوزخند


بر چنین نا مهربانی دل مبند


دوستان گفتند و دل نشنید پند


خانه ای ویرانتر از ویرانه ام


من حقیقت نیستم افسانه ام


گر چه سوزد پر ولی پروانه ام


فاش می گویم که من دیوانه ام


تا به کی آخر چنین دیوانگی


پیلگی بهتر از این پروانگی


گفتمش آرام جانی ؟ گفت : نه


گفتمش شیرین زبانی ؟ گفت : نه


گفتمش نا مهربانی ؟ گفت : نه


می شود یه شب بمانی ؟ گفت : نه


دل شبی دور از خیالش سر نکرد


گفتمش افسوس او باور نکرد


خود نمی دانم خدایا چیستم !

یک نفر با من بگوید کیستم !

بس کشیدم آه از دل بردنش


آه اگر آهم بگیرد دامنش


با تمام بی کسی ها ساختم


وای بر من ساده بودم باختم


دل سپردن دست او دیوانگی ست


آه غیر از من کسی دیوانه نیست


گریه کردن تا سحر کار من ست


شاهد من چشم بیمار من ست


فکر می کردم که او یار من ست


نه فقط در فکر آزار من ست


نیتش از عشق تنها خواهش است


دوستت دارم دروغی فاحش است


یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت


بغض تلخی در گلویم کرد و رفت


مذهب او هر چه باداباد بود


خوش به حالش کین قدر آزاد بود


بی نیاز از مستی می شاد بود


چشم هایش مست مادر زاد بود


یک شبه از قوم سیرم کرد و رفت


من جوان بودم پیرم کرد و رفت ... !

..::دانلود::..


::. .::


پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ساعت 17:11

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال٬ در سرم سدای جامی بی زوال

پرسه ایی اغاز کردیم در خیال٬ دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت٬ یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را٬ خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را٬ آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود٬ چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او٬ هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او٬ ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی٬ این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر٬ وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زه دنیا بی خبر٬ دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد٬ گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ......

گفتمش در عشق پا برجاست دل٬ گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل٬ بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده٬ در پی عشق تو سرگردان شده

گفت .........

گفت در عشقت وفادارم بدان٬ من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان٬ چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من٬ با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده٬ دل زه جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده٬ عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش٬ طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود٬ بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود٬ همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره عافاق بود٬ در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار.....

روزگار اما وفا با ما نداشت٬ طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت٬ بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصَه هجران بود و بس٬ حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود٬ در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود٬ سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست٬ ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست٬ این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت٬ رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است٬ خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد٬ این گدا مشمول آن رحمت نشد٬ آن طلا حاصل به این قیمت نشد

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره اب گشتم

کم شدم.....

اخر اتش زد دل دیوانه را ......

اخر اتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من .....

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه اب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم اشیانت هر کس است .... بعد از این هم اشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است

..::دانلود::..


::. .::


پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ساعت 10:57

 

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پرکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند

وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش

گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم

دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا

چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد

بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست

دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

 

لینک دانلود:

..::دانلود::..

 


::. .::


پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ساعت 10:39
با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز امید وارم که حال همتون خوب باشه من محمد از اصفهان میخوام در زمینه شعر و دکلمه براتون مطلب بزارم که خودم خیلی به این دکلمه ها علاقه دارم امیدوارم که شما هم گوش بدید و لذت ببرید موفق و پیروز باشید
::. .::